مـــرد تــــاوان اشتباهتـ باش

با دعاهای پشتـ در پشـــتم
باید این درد مختصر می‌شد
حرفـ ها را به کوه می‌گفتــم
قلبش از موم نرم‌تر می‌شد!
لای دیوارها چروکیــــــــــــــدم
در نمایی که تنگ‌تر می‌شد...

نقش یکـ مرد مرده در فالتـــ
توی فنجان مانده بــــر میزم
خط بکــــش دور مرد دیگر را
قهوه‌اتــــ را دوباره می‌ریــزم

مـــرد تــــاوان اشتباهتـ باش
آخرین اشتباه مــــن بـــــودم
مــــن سرم گرم پای‌ بستن بـــــــود
نقشه‌ها می‌کشیـــد چشمانتـــــــــ
چشم‌ها چشم دل شکستن بود...

/ 0 نظر / 14 بازدید